حسين شريعتمداري
1- آن روزها- اولين سال بعد از پيروزي
انقلاب اسلامي- اين سوال در ميان بود كه شاه فراري و از سلطنت عزل شده براي
مقامات آمريكايي چه اهميتي دارد كه دست از حمايت او برنمي دارند و اگرچه
او را به كشور خود راه نمي دهند و از مرگ وي نيز استقبال مي كنند ولي
كماكان بر وفاداري خود به او اصرار مي ورزند؟! اين در حالي بود كه آمريكا
مي توانست با تحويل اين مهره سوخته و بي مصرف به ايران اسلامي و يا، دستكم
با دست كشيدن از حمايت ظاهري او، زمينه مناسبي براي تلطيف رابطه خود با
جمهوري اسلامي ايران فراهم آورد و... اما، چرا چنين نكرد؟ و تا پايان عمر
آن جرثومه فساد و تباهي به حمايت-هر چند ظاهري- از او ادامه داد؟! پاسخ اين
سوال در همان روزها نيز دشوار نبود.
آمريكا در منطقه خاورميانه و ساير نقاط
جهان، مهره هاي دست نشانده ديگري هم داشت كه اگر از حمايت شاه دست برمي
داشت، اعتماد آن مهره هاي دست نشانده نظير انورسادات در مصر، ملك خالد در
عربستان، شاه حسين در اردن و... را از دست مي داد و افزون بر اين، براي
شكار مهره هاي ديگر نيز با دشواري عدم اعتماد آنها به حمايت آمريكا روبرو
مي شد.
2- تمامي شواهد و قرائن موجود و اسناد و
نشانه هاي غيرقابل ترديد از پايان فتنه اخير و مرگ سياسي سران فتنه حكايت
مي كنند، اما دشمنان بيروني كه مديريت فتنه را برعهده داشتند، مخصوصاً مثلث
آمريكا، اسرائيل و انگليس، اگرچه با دهها زبان آشكار و نهان به پايان
تاريخ مصرف سران فتنه و تبديل موسوي و خاتمي و كروبي و احزاب حامي آنها به
مهره هاي سوخته و بي مصرف اعتراف مي كنند، اما، به ظاهر و بي آن كه كمترين
اميدي به كارآمدي سران فتنه داشته باشند، بر حمايت خود از آنها اصرار مي
ورزند. چرا...؟! يعني سازمان هاي عريض و طويلي مانند «سيا»، «موساد» و
«MI6» تا اين اندازه ناشي و كودن هستند كه پيام روشن و خالي از ابهام حماسه
هاي 9دي ماه و 22بهمن ماه را دريافت نكرده اند؟! و هنوز نمي دانند
ديوارهاي «دكورمقوايي» فتنه فرو ريخته و سران فتنه كه در نقش «ببرهاي
كاغذي» به صحنه آمده بودند، بعد از 9 ماه رقص مسخره، از پاي افتاده و روي
دست لوطي معركه غش كرده اند؟!
3- اين واقعيت كه تير فتنه به سنگ خورده و
سران و عوامل داخلي آن دچار مرگ مغزي شده اند، به يقين از نگاه مديريت
بيروني فتنه يعني مثلث آمريكا، اسرائيل و انگليس پنهان نيست. پس علت حمايت
آنان از اين مأموران از كار افتاده چيست؟! پاسخ اين سوال را مي توان در 4
علت جستجو كرد، كه دو علت پاياني از اهميت بيشتري برخوردار بوده و موضوع
اصلي يادداشت پيش روي است.
الف: اگر مديريت بيروني فتنه دست از
حمايت- هر چند ظاهري و شفاهي- سران و عوامل داخلي فتنه بردارد، آشكارا به
شكست توطئه همه جانبه و پرهزينه خود اعتراف كرده است. توطئه اي كه براي
عملياتي كردن آن، تمامي توان مالي، سياسي و رسانه اي خود را به كار گرفته و
همه گروهها و جريانات و افراد تحت فرمان خود را به ميدان آورده بود.
ب: ادامه عمليات رواني عليه مردم ايران با تظاهر به اين كه فتنه گران هنوز نمرده و نفس مي كشند، علت ديگري است كه حمايت از سران فتنه را در دستور كار تبليغاتي دشمنان بيروني جاي داده است. رجزخواني هاي احمقانه درباره مراسم چهارشنبه سوري و اين كه در آن روز فلان و بهمان خواهيم كرد! در همين چارچوب قابل ارزيابي است.
اينگونه رجزخواني ها با هدف بزرگ نمايي
«بي نهايت كوچك ها» صورت مي پذيرد و مقصود از آن، سرپوش نهادن بر حال و روز
كنوني سران فتنه و پنهان كردن «مرگ مغزي» آنان است.
ج: شواهد و قرائن موجود به وضوح و بدون كمترين ترديدي حكايت از آن دارند كه موسوي، كروبي و خاتمي با مأموريت بيروني وارد فتنه اخير شده و نقش ستون پنجم دشمن را برعهده داشته اند و سرويس هاي اطلاعاتي در واكنش نسبت به كساني كه براي آنها نقش ستون پنجم را بازي كرده اند، از فرمول شناخته شده اي پيروي مي كنند.
برخورد سرويس هاي اطلاعاتي در اينگونه
موارد با واكنش آنان در قبال ماموراني كه به صورت پنهان دست به جاسوسي زده و
ماموريت آنها لو رفته است، كاملا متفاوت است. در حالت دوم، سرويس اطلاعاتي
نه فقط نيازي به حمايت آشكار از جاسوس لو رفته خود نمي بيند بلكه هرگونه
ارتباط و حمايت از او را انكار هم مي كند و جاسوس لو رفته نيز انتظاري غير
از اين ندارد چرا كه از هنگام شروع ماموريت، احتمال لو رفتن و بازداشت از
سوي كشور هدف، به عنوان يكي از احتمالات به وي تفهيم شده و مامور نيز اين
احتمال را پذيرفته است. اما، «ستون پنجم» دشمن از ميان شخصيت هاي «سياسي» و
«شناخته شده» انتخاب مي شود و در چرخه ماموريت وي- كه معمولا فعاليت سياسي
است- همراهي با اهداف اعلام شده دشمن و حمايت متقابل دشمن از او نيز
گنجانده مي شود. بنابراين چنانچه «ستون پنجم» به عنوان مثال، از جانب
آمريكا به كار گرفته شده باشد، در افكار عمومي به گروه «آمريكوفيل» -
طرفدار سياست هاي آمريكا- شناخته مي شود. در اين حالت اگر آمريكا بعد از
ناكامي ماموريت «ستون پنجم» خود، دست از حمايت آنها بردارد، اولاً؛ افراد و
جريانات ديگري كه در كشور هدف و يا كشورهاي ديگر، همين نقش ستون پنجم را
براي آمريكا برعهده دارند، در اعتماد و اطمينان خويش نسبت به حمايت و
پشتيباني آمريكا از خود، دچار ترديد مي شوند و اين ترديد مي تواند، مانع از
ادامه ماموريت آنان شود و دقيقا به همين علت است كه سرويس هاي اطلاعاتي،
بعد از ناكامي ماموريت ستون پنجم خود و حتي پس از آن كه اعضاي ستون پنجم به
مهره هاي سوخته و بي مصرفي تبديل شده باشند نيز، تظاهر به حمايت از آنها
را وظيفه خود مي دانند. محمدرضا شاه فراري و عزل شده براي آمريكا سودي
نداشت و مهره اي سوخته و بي مصرف بود ولي چنانچه آمريكا بعد از فرار و عزل
شاه دست از حمايت او مي كشيد، مهره هاي ديگر آمريكا در منطقه نظير ملك خالد
پادشاه وقت عربستان، ملك حسين پادشاه وقت اردن، انورسادات رئيس جمهور وقت
مصر و... در اعتماد خويش به حمايت آمريكا از خود دچار ترديد جدي مي شدند
و...
بندهاي «الف» و «ب» از جنس عمليات رواني و
تبليغاتي دشمن بيروني است كه هرچه هست، اهميت چنداني ندارد و به گذشته
مربوط مي شود، اما، آنچه در بند «ج» آمده و در بند بعدي- بند دال- خواهد
آمد، از اهميت ويژه اي برخوردار است.
د: حمايت مثلث آمريكا، اسرائيل و انگليس
از موسوي و كروبي و خاتمي، همانگونه كه شرح آن گذشت نمي تواند براي حفظ
آنها در صحنه باشد، چرا كه سران فتنه به لحاظ سياسي و اخلاقي از مدتها قبل
مرده اند و اين نكته بديهي از نگاه دشمنان بيروني پنهان نيست. پس مخاطب
واقعي حمايت هاي غرب كيست؟ و مثلث آمريكا، اسرائيل و انگليس، با اعلام
حمايت از مهره هاي سوخته اي نظير موسوي و كروبي و خاتمي، براي كدام جريانات
سياسي و چه كساني پيام حمايت مي فرستند؟!
دراين باره گفتني هايي هست كه با توجه به مستند بودن آنها، شنيدني خواهد بود.











